آسمان 2 - فاضل نظری


من آسمان پر از ابرهای دلگیرم

اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم


من آن طبیب زمینگیر زار و بیمارم

که هرچه زهر به خود می دهم نمی میرم


من و تو، آتش و اشکیم در دل یک شمع

به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم


به دام زلف بلندت دچار و سرگرمم

مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم


درخت سوخته ای در کنار رودم من

اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم


منبع : کتاب ضد - فاضل نظری

گریه های امپراطور - فاضل نظری


شاعر: نظری، فاضل، 1358.

  مشخصات نشر: سوره مهر  چاپ اول 1388،

چاپ بیست و ششم 1392، 2500 نسخه

  مشخصات ظاهری: 83 ص. 

  قیمت: 6000 تومان


     این هم یکی دیگه از کتاب های بسیار زیبای "فاضل نظری" شامل 38 غزل خواندنی! مثل کتاب قبلی که از این شاعر معرفی کردم، غزل ها خیلی قوی سروده شدن. پشت جلد کتاب می خوانید:

" آدم خلیفه ی تنهای خدا
روی زمین است
امپراطوری که گاهی باید برگردد به
آخرین سلاح اش
«... و سلاح او گریه است» "


یک شعر منتخب و بسیار زیبا از کتاب "گریه های امپراتور":


بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
«بال» وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

ضد - فاضل نظری


شاعر: نظری، فاضل، 1358.

  مشخصات نشر: سوره مهر  چاپ اول 1392،

چاپ دوم 1392، 2500 نسخه

  مشخصات ظاهری: 112 ص. 

  قیمت: 8000 تومان


     کتاب شامل 51 غزل زیبا هست. ارزش خریدن داره و اینجوری نیست که فقط از چندتا شعرش خوشتون بیاد. تقریبا می تونم بگم همه ی غزل ها بسیار قوی و جذاب سروده شدن و از خوندنشون لذت می برید. چند تا غزل هم با مضمون واقعه ی کربلا داره که واقعا تاثیر گذار هستن.


یک شعر منتخب و بسیار زیبا از کتاب "ضد":


در این دریا، چه می جویند ماهی های سرگردان

مرا آزاد می خواهی؟ به تنگ خویش برگردان


مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی

اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان


دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست

خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان


من از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشق

طلسمی را که بر من بسته بودی، بسته تر گردان


به جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاری

همین خاکستر افسرده را زیر و زبر گردان


من از سرمایه ی عالم همین یک "قلب" را دارم

اگر چیزی دگر مانده است، آن را هم هدر گردان


در این دوزخ به جز تردید راهی تا حقیقت نیست

مرا در آتش تردیدهایم شعله ور گردان


پانوشت1: به مدد هدیه ی یک همکلاسی قدیمی (این کتاب)، بالاخره بعد از مدت ها آپ کردم! ;)

پانوشت2: ظاهرا این کتاب در تیرماه امسال به چاپ هشتم هم رسیده!

منبع عکس: کتابفروشی آنلاین ری را

دفتر اول/اعجاز عشق - مارگوت بیکل


پاهای من

مرا در طول زندگی

به پیش می برند،

نه پاهای تو!


تپیدن قلب من

زنده نگه می داردم،

نه تپیدن قلب تو!


دست های من

می گیرندُ می بخشند در زندگی ام،

نه دست های تو!


اشتیاق من

به زندگی ام

معنا وُ حرکت می بخشد،

نه اشتیاق تو!


زندگی ام به من سپرده شده

و من مسئول آن هستم،

تو تعهدی نداری

برای مسئول بودن!


می توانیم یک دیگر را هم راهی کنیم،

- دوست من! -

تا آن زمان که

مرزهامان را از خاطر نبریم!


پانوشت: حداقل من تا حالا با شعری با این مضمون یا مضمون مشابه از یه شاعر فارسی زبان برخورد نکردم! مخصوصا یه شاعر خانم! احساس سرما به آدم دست می ده، هرچند جمله ی آخر حقیقت رو بیان می کنه. و البته با مفاهیم پررنگی تو فرهنگ ما، مثل از خود گذشتگی برای کسی که دوستش داریم، زیاد همخونی نداره. انگار مرزی که بین دوستان کشیده می شه تو فرهنگ ما خیلی باریک تر و کمرنگ تره..!

گزند کلید - سید علی صالحی


جا ماندن چتر و روشنایی باران بهانه بود

می دانستم دوباره برمی گردی،

کلید خانه را با خود برده بردی ...

می دانستم که رفته ای، که می روی

می روی همین حدود

بعد بوی بوسه و عطر علاقه را به یاد می آوری

چمدانت را برمی داری

آهسته از کنار پرچین پرستاره می گذری

دمی رو به دریا نگاه می کنی

کسی از کنار تو آهسته می گذرد

و تو به رفتگر کوچه می گویی :

سلام یعنی خداحافظ " عمو حیات "

من باید برگردم

چلچله ای زیر سقف چوبی خانه خواب است

انار هم گل داده است

انار ِ گل داده از شَته های کور می ترسد

می دانستم دوباره برمی گردی

همیشه همین طور است

من خواب چراغ و پرده و آوازی آشنا دیده ام

ما با فال حافظ و اذان گریه زاده می شویم

بعد بی جهت می رویم زندگی می کنیم

بعد شبی ... آشنایی با چهل کلید کهنه می آید

آهسته آوازمان می دهد :

جا ماندن چتر و روشنایی باران بهانه بود!

باید برویم!

و می رویم،

و دیگر آفتابِ صبح ِ فردا را نخواهیم دید.


- سید علی صالحی -

از مشرق خیال - فریدون مشیری


صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز

وز مشرقِ خیال

تو، صبح تابناک تری را

- سر در کنار من -

با چهره ی شکفته جو گل های نسترن

لبخند می زنی.

من، آفتاب پاک تری را

در نوشخندِ مهر تو می بینم

در مطلع ِ بلندِ شکفتن.


من، روز خویش را

با آفتاب روی تو،

کز مشرق ِ خیال دمیده ست

آغاز می کنم.


من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق ِ این محال:

                 - که دستم به دست توست! -

من، جای راه رفتن،

                          پرواز می کنم!


آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم:

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میان مردم؛ در ازدحام شهر

غیر از تو، هرچه هست فراموش می کنم.


گویند این و آن به هم - آهسته - :

   - هان و هان!

دیوانه را ببینید!

بیخود، چو کودکان،

لبخند می زند!

با خود، چگونه گرم سخن گفتن است؟! - آه


من، دور ازین ملامت بیگاه،

      همچنان،

سرمست،

      در فضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم.

آخر، چگونه بانگ برآرم که : - عاقلان!

دیوانه نیستم،

 به خدا سخت عاشقم!


* شعر بالا از کتاب " آواز آن پرنده ی غمگین " انتخاب شده است.

آیا چه کس تو را... - حمید مصدق


ای مهربانتر از من

با من

در دست های تو

آیا کدام رمز بشارت نهفته بود،

                    کز من دریغ کردی؟


تنها تویی

مثل پرنده های بهاری در آفتاب

مثل زلال قطره به باران صبحدم

مثل نسیم سرد سحر

مثل سحر آب

آواز مهربانی تو با من

در کوچه باغ های محبت

مثل شکوفه های سپید سیب

                  ایثار سادگی است


افسوس آیا چه کس تو را

از مهربان شدن با من

مایوس می کند؟

ترانه ی خوشبختی - جبران خلیل جبران


من و انسان معشوق یکدیگریم.

او در آرزوی من است و من در اشتیاق او،

ولی زنهار! که در بین ما

رقیبی است که بی نوایی ارمغان اوست.

او بی رحم است و مغرور،

پُر ز نیرنگ و فریب.

نام او جسم است.


او که همواره در پی ماست و

چونان نگهبانی بر ما می نگرد،

و معشوق مرا پریشان می کند.


محبوبم را در جنگل ها

زیر درختان و در کنار دریاچه ها می جویم و او را نمی یابم،

چرا که جسم

او را به شهر ِ پرغوغا کشانده و

بر تختی لرزان از ثروتِ دنیا نشانده است.


من نامش را به آوای دانش و ترانه ی خِرَد

بانگ می زنم،

و او صدایم را نمی شنود، که جسم

در سیاه چالِ خودبینی که مأمنی است بر حرص و آز

او را در بند کرده است.


من در پی او به دشت های شادکامی گام می نهم،

ولی جز خود کسی را نمی یابم، که رقیب

در غار شکم بارگی و حرص، او را به اسارت کشیده

و زنجیر سنگین طلا بر پای او نهاده است.


سپیده دمان که طبیعت لبخند بر چهره دارد

نامش بانگ می زنم،

ولی او نمی شنود، که افراط

بر چشمان خمار او خوابی بیمارگونه نهاده است.


شامگاهان، آن گاه که سکوت بر تخت است و گُل در خواب،

نامش به آواز خوش می خوانم،

ولی او را پاسخی نمی یابم

که هراس ِ از فردا

بر اندیشه اش سایه افکنده است.


او عشق من در دل دارد

و مرا بدان سان می خواهد که خود می طلبد،

ولی مرا جز آن طور که خواست خداوند است نمی یابد.

او در کاخی از شکوه خویش مرا می جوید

که بر استخوان دیگران بناه نهاده است.

او از میان دریایی سیم و زر

در گوش من نجوا می کند،

ولی مرا آن گاه می یابد

که به سرای ِ ساده ی خداوند

بر لبِ جویبار ِ مهربانی بنا نهاده است رو نهد.


او خواهان بوسه ای است در برابر عظمت گنج ِ خود،

ولی ناتوان است از ستاندن آن

جز به بهای نسیم پاک.


او می خواهد در ثروت حیرت انگیزش با او شریک شوم

و من دست از گنج الهی نمی شویم

و ردای باشکوه خود از تن برنمی آورم.

او در جست و جوی نیرنگی است تا سخن خویش گوید

و من تنها در پی کلام قلب اویم.

او قلب خود را در دخمه ای تنگ زخم می زند

و من قلب او را سرشار از عشق خود می سازم.

محبوبم، از رقیبم جسم، آموخته است

تا چگونه فریاد برآورد و گریه سر دهد.

من به او می آموزم تا چگونه با چشم روح بر همه ی مخلوقات

اشک مهربانی و بخشش جاری کند

و از میان اشک هایش

آهی از رضایت و خرسندی برآورد.


انسان، معشوق من است

و من می خواهم تا از آنِ او باشم.


* متن بالا از کتاب "اشک ها و لبخندها" انتخاب شده است.

* سال نو بر همه ی ایرانیان مبارک! :)

شعر حافظ


حـــالیـــــا مصلحت وقت در آن می بینم           که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گیرم و از اهل ریـــــا دور شوم           یعنی از اهل جهان پاک دلــــــی بــــگزینـم

جز صــراحـــی و کتابــــم نبود یار و ندیم           تــا حریفان دغــــا را به جهان کــــم بینـــم

سر به آزادگی از خلق برآرم چو ســـــرو           گر دهـــد دست که دامن ز جهان درچینم

بس که در خرقه ی آلوده زدم لاف صلاح           شــــرمســــــار از رخ ساقی و می رنگینم

سینه ی تنگ من و بار غم او هیـــــهات           مرد این بار گـــــران نـیســـت دل مسکینم

من اگر رنـــــد خراباتم و گر زاهـــد شهر           این متـــــاعم که همی بینی و کمتر زینــم

بـــــنده ی آصف عهدم دلـــــم از راه مبر           کـــه اگر دم زنـــم از چــــــرخ بخواهد کینم

                               بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند

                               که مکدر شود آئینه ی مـــهـرآئـــــینم

و پیامی در راه - سهراب سپهری


روزی

خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد

در رگ ها، نور خواهم ریخت

و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پرخواب!

                                    سیب آوردم،

                              سیب سرخ خورشید

خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!

دوره گردی خواهم شد،

کوچه ها را خواهم گشت،

جار خواهم زد؛

   آی شبنم، شبنم، شبنم.

رهگذاری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است،

کهکشانی خواهم دادش.

روی پل دخترکی بی پاست،

دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت

هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچید.

هر چه دیوار، از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد یارش لبخند!

ابر را، پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد،

چشمان را با خورشید،

دل ها را با عشق،

سایه ها را با آب،

شاخه ها را با باد

و به هم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها

بادبادک ها به هوا خواهم برد

گلدان ها، آب خواهم داد.

خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت

مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.

خر فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.

پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند

هر کلاغی را، کاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!

آشتی خواهم داد.

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.


در صورت تمایل به خواندن توضیحی درباره ی این "شعر سهراب سپهری" کلیک کنید.

حالا دیگر - سید علی صالحی


حالا دیگر دیر است

من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام

نشانی خانه های بسیاری را از یاد برده ام

و اسامی آسانِ نزدیک ترین کسانِ دریا را...!

راستی آیا به همین دلیل ساده نیست

که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد؟!

نه ری را!

سال ها و سال ها بود

که در ایستگاهِ راه آهن

در خواب و خلوت ورودی همه ی شهرها

کوچه ها، جاده ها، میدان ها

چشم به راه تو از هر مسافری که می آمد

سراغ کسی را می گرفتم که بوی لیموی شمال و

شب حلالِ دریا می داد.


چقدر کوچه های خلوتِ بامدادی را

خیس گریه رفتم و در غم غروب بازآمدم.

من می دانستم تو از میان روشن ترین رویاهای روزگار

تنها ترانه های ساده ی مرا برگزیده ای

چرا که من هنوز هم خسته ترین برادر همین سادگانِ زمینم، ری را!

هر بار که نام تو بر دفتر گریه های من جاری شد

مردمانی را دیدم که آهسته می آمدند

همانجا در سایه سار گریه و بابونه

عطر تو را از باغ پروانه به خوابِ کودکان خود می خواندند.


مردمان می فهمند

مردمانِ ساکت و مردمانِ صبور می فهمند

مردمان دیری ست که از راز واژگانِ ساده ی من

به معنای بعضی آوازها رسیده اند.

رازی دارد این سادگی،

این رسیدنِ رویا

معلوم است که بعد از نامه ها

مرا آوازی از تحمل اوقاتِ گریه آموخته اند.

کجا می روی حالا؟!

بیا، هنوز تا کشفِ نشانی آن کوچه

حرفِ ما بسیار و 

وقتِ ما اندک و

آسمان هم که بارانی ست!

اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند،

فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید،

فرض که بعضی از اینجا دور،

حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،

شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند،

با رویاهامان چه می کنند؟!

مرا به من بگذار - حمید مصدق


مرا به من بگذار

به خویشتن بگذار

من و تلاطم دریا

تو و صلابت سنگ

من و شکوهِ تو

                - ای پرشکوه خشم آهنگ

من و سکوت و صبوری؟

من و تحمل دوری؟


مگر چه بود محبت،

که سنگ سنگش را

                       - به سر زدم با شوق

من از هجوم هجاهای عشق می ترسم

امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست

به دشت و باغ و بیابان

به برگ برگ درختان،

و روح سبز گیاهان

گر از کمند تو دل رست

دوباره آورم ایمان

                   - که عشق بیهوده ست!


مرا به خود بگذار

مرا به خاک سپار

کسی؟

      نه،

        - هیچ کسی را دگر نمی خواهم...

از جدایی ها - حمید مصدق


دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گل های باغ می آورد

و گیسوان بلندش را

                       - به بادها می داد

و دست های سپیدش را

                         به آب می بخشید


دلم برای کسی تنگ است

که چشم های قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را

                          - نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال با من رفت

و در جنوب ترین جنوب با من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی...

                    - دگر کافیست

هدیه - فروغ فرخزاد


من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم


اگر به خانه ی من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم...