گزند کلید - سید علی صالحی
جا ماندن چتر و روشنایی باران بهانه بود
می دانستم دوباره برمی گردی،
کلید خانه را با خود برده بردی ...
می دانستم که رفته ای، که می روی
می روی همین حدود
بعد بوی بوسه و عطر علاقه را به یاد می آوری
چمدانت را برمی داری
آهسته از کنار پرچین پرستاره می گذری
دمی رو به دریا نگاه می کنی
کسی از کنار تو آهسته می گذرد
و تو به رفتگر کوچه می گویی :
سلام یعنی خداحافظ " عمو حیات "
من باید برگردم
چلچله ای زیر سقف چوبی خانه خواب است
انار هم گل داده است
انار ِ گل داده از شَته های کور می ترسد
می دانستم دوباره برمی گردی
همیشه همین طور است
من خواب چراغ و پرده و آوازی آشنا دیده ام
ما با فال حافظ و اذان گریه زاده می شویم
بعد بی جهت می رویم زندگی می کنیم
بعد شبی ... آشنایی با چهل کلید کهنه می آید
آهسته آوازمان می دهد :
جا ماندن چتر و روشنایی باران بهانه بود!
باید برویم!
و می رویم،
و دیگر آفتابِ صبح ِ فردا را نخواهیم دید.
- سید علی صالحی -
سلام.ایده ی ایجاد این وبلاگ بطور کاملا اتفاقی و با دیدن وبلاگ فرانک عزیز با عنوان "معرفی کتاب" که در قسمت پیوندها قابل مشاهده است، شکل گرفت. - با تشکر از فرانک عزیز -