بیگانه - آلبر کامو


نویسنده: کامو، آلبر، 1913 - 1960 م.

 مترجم:شهدی، پرویز، 1315.

  مشخصات نشر: انتشارات مجید،

چاپ اول 1389، 1100 نسخه

  مشخصات ظاهری: 120 ص. 

  قیمت: 2500 تومان


     داستانی کم حجم، شاید بد نباشه اگه بگم حول یک شخصیت بی تفاوت می چرخه! انگار همه ی وقایع - از عشق به زن گرفته تا مرگ نزدیکترین فرد - براش در یک درجه از اهمیت قرار دارند! اگه شما تو یه محیط جدید قرار بگیرید که با همه بیگانه هستید، تقریبا رفتارتون با همه ی آدماش یکسان و از یک جنسه. چون شما با اون آدما بیگانه هستید. شخصیت اصلی این کتاب علاوه بر دیگران، شاید به نحوی با خودش هم بیگانه ست! و فراتر از این بیگانگی، هیچ اثری از احساس و عاطفه توش مشاهده نمی کنید.

     "بیگانه" با مرگ مادر "مورسو" و رفتارهای غیر متعارف و بی تفاوت او شروع می شه و به محاکمه ی وی به جرم قتل ختم می شه.

     بخشی از مقدمه ی مترجم:

     "کامو نمی خواهد دنیا و بشریت را یکسره محکوم کند، اما به آدم ها سفارش می کند در زندگی روزمره شان، در کار و تلاش و فعالیت هاشان، جایی هم برای عشق، عاطفه، محبت و احساس باقی بگذارند."


قسمت های زیبایی از کتاب "بیگانه":


- برای اولین بار پس از سال ها احساس کردم دلم می خواهد گریه کنم، چون دریافتم چه قدر همه ی این آدم ها از من متنفرند.


من این مرد را متهم می کنم که با قلبی جنایت کارانه مادرش را به خاک سپرده است.


در عمرم هرگز نتوانسته ام واقعا از کاری احساس پشیمانی کنم. همیشه تسلیم آن چه امروز یا فردا پیش می آمده بوده ام.


راست می گفت، من اصلا روح نداشتم، و نه هیچ خصلت انسانی، هیچ یک از اصول اخلاقی هم که به آدم ها احساس می بخشد، در من وجود نداشت.


وحشتی که این جنایت در او بر می انگیزد، در برابر هراسی که بی تفاوتی و بی احساسی من در او به وجود می آورد، ذره ای بیش نیست.

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم - پائولو کوئلیو


نویسنده: کوئلیو، پائولو، 1947 م.

 مترجم: حجازی، آرش، 1349.

  مشخصات نشر: انتشارات کارون  چاپ اول 1383،

چاپ سوم 1384، 5000 نسخه

  مشخصات ظاهری: 280 ص، جیبی.


     موضوع کتاب در یک جمله عشق زمینی هست که وسیله ای می شه برای رسیدن به عشق آسمانی. داستان به اینصورت شروع می شه: پسری که دوست دوران کودکی پیدرا بوده بهش نامه می نویسه و اونو به یه کنفرانس معنوی که قراره توش سخنرانی کنه دعوت می کنه. پسر وقتی به دوران جوانی  رسیده بود شهر و دیارش رو ترک کرده و سعی کرده بود تجربه های جدیدی با دیدن دنیا بدست بیاره، ولی دختر یک زندگی یکنواخت، در زادگاهش رو ترجیح داده بود.

     یک کتاب عرفانی که نتونستم زیاد باهاش ارتباط برقرار کنم. چون این عرفان تو بستر دین مسیحیت رخ می ده و من اصلا با فضا و مقدساتشون آشنایی ندارم. بخاطر همین بعضی جاها درکش برام سخت می شد. در مجموع به نظرم کتاب متوسطی بود.


قسمت های زیبایی از کتاب "کنار رود پیدرا نشستم و گریستم" :


- به ندرت درمی یابیم که پدیده های خارق العاده گرداگردمان را فرا گرفته اند.


- به خاطر نیکی کردن، یا کمک کردن، یا حمایت از کسی عشق نورزید. در این صورت ، همنوع خود را چون شی ای ساده انگاشته ایم، و خود را اشخاصی خردمند و سخاوتمند. این هیچ رابطه ای با عشق ندارد. عشق یعنی با دیگری یگانه شدن، و جرقه ی خدا را در دیگری یافتن.


- هیچ کس نمی تواند وقتی راست به چشم های ما می نگرد چیزی را پنهان کند!


- کسی که می تواند بر قلبش غلبه کند، می تواند جهان را فتح کند.


- سکوت اجازه داد قلب های ما به هم نزدیک شوند و همدیگر را بهتر بشناسند. سپس قلب من حرف های قلب او را شنید و احساس شادی کرد.


- شادی چیزی است که با تقسیم شدن زیاد می شود.


- من هم زمانی به این مسائل اعتقاد داشتم - اما زمان، سن و سال و احساس اینکه شخصی منطقی و عملگرا هستم، باعث شد که مذهب را کنار بگذارم. فکر کردم چقدر دوست دارم آن ایمان کودکی را بازیابم، که آن همه سال همراهم بود و باعث می شد وجود فرشته ها و معجزه ها را باور کنم.


- به یاد آوردم با یک جا ماندن چقدر وقت تلف کرده ام، سعی کرده ام در خاکی ریشه بدوانم که دیگر در آن هیچ نمی روید.


هرگز نمی توانیم درباره ی زندگی دیگران قضاوت کنیم، چون هرکس رنج ها و وانهادگی های خودش را دارد.