نویسنده: کوئلیو، پائولو، 1947 م.

 مترجم: حجازی، آرش، 1349.

  مشخصات نشر: انتشارات کارون  چاپ اول 1383،

چاپ سوم 1384، 5000 نسخه

  مشخصات ظاهری: 280 ص، جیبی.


     موضوع کتاب در یک جمله عشق زمینی هست که وسیله ای می شه برای رسیدن به عشق آسمانی. داستان به اینصورت شروع می شه: پسری که دوست دوران کودکی پیدرا بوده بهش نامه می نویسه و اونو به یه کنفرانس معنوی که قراره توش سخنرانی کنه دعوت می کنه. پسر وقتی به دوران جوانی  رسیده بود شهر و دیارش رو ترک کرده و سعی کرده بود تجربه های جدیدی با دیدن دنیا بدست بیاره، ولی دختر یک زندگی یکنواخت، در زادگاهش رو ترجیح داده بود.

     یک کتاب عرفانی که نتونستم زیاد باهاش ارتباط برقرار کنم. چون این عرفان تو بستر دین مسیحیت رخ می ده و من اصلا با فضا و مقدساتشون آشنایی ندارم. بخاطر همین بعضی جاها درکش برام سخت می شد. در مجموع به نظرم کتاب متوسطی بود.


قسمت های زیبایی از کتاب "کنار رود پیدرا نشستم و گریستم" :


- به ندرت درمی یابیم که پدیده های خارق العاده گرداگردمان را فرا گرفته اند.


- به خاطر نیکی کردن، یا کمک کردن، یا حمایت از کسی عشق نورزید. در این صورت ، همنوع خود را چون شی ای ساده انگاشته ایم، و خود را اشخاصی خردمند و سخاوتمند. این هیچ رابطه ای با عشق ندارد. عشق یعنی با دیگری یگانه شدن، و جرقه ی خدا را در دیگری یافتن.


- هیچ کس نمی تواند وقتی راست به چشم های ما می نگرد چیزی را پنهان کند!


- کسی که می تواند بر قلبش غلبه کند، می تواند جهان را فتح کند.


- سکوت اجازه داد قلب های ما به هم نزدیک شوند و همدیگر را بهتر بشناسند. سپس قلب من حرف های قلب او را شنید و احساس شادی کرد.


- شادی چیزی است که با تقسیم شدن زیاد می شود.


- من هم زمانی به این مسائل اعتقاد داشتم - اما زمان، سن و سال و احساس اینکه شخصی منطقی و عملگرا هستم، باعث شد که مذهب را کنار بگذارم. فکر کردم چقدر دوست دارم آن ایمان کودکی را بازیابم، که آن همه سال همراهم بود و باعث می شد وجود فرشته ها و معجزه ها را باور کنم.


- به یاد آوردم با یک جا ماندن چقدر وقت تلف کرده ام، سعی کرده ام در خاکی ریشه بدوانم که دیگر در آن هیچ نمی روید.


هرگز نمی توانیم درباره ی زندگی دیگران قضاوت کنیم، چون هرکس رنج ها و وانهادگی های خودش را دارد.